و، اگه تو و این دنیای فانی رو ترک کرده، محبت های بی دریغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر و از خدا بخواه که اونو بیامرزه.
همیشه به یاد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون در طول عمرت فقط یک مادر داری ولی هزاران دوست، هزاران فرصت تفریح، هزاران ساعت وقت برای کارهای دیگه و ...
مامان من الان رفته مکه و جاش بهتر از منه ولی واقعاً دلم هواشو کرده و در این روز به وجودش نیاز دارم...
شاید امروز وقتی مادرم را می دیدم رویش را میبوسیدم و بهش میگفتم مادرم دوستت دارم و به دوستانم هم میگفتم که من از ته قلبم مادرم را دوست دارم.
آره همه بدونید دوست داشتن مادر اون هم از ته قلب کار چندان بعید و
سختی نیست ...
مادرتون رو دوست داشته باشید که این دوست داشتن سرآغاز تمام عشق
هاست.

راستی شما دقت کردین:وقتي بچه اي به دنيا مياد همه جمع ميشن ميگن:
چه مامانيه چه خنده هاش مامانيه لباشو چه مامانيه و ...
اما از بابايي خبري نيست کِي ياد بابا ميفتن ؟؟؟!!!
وقتي پوشک بچه رو باز ميکنن ميگن: اي بــــــــــابـــــــــــــــااااا چقدر این بچه خراب کاری کرده!!! 
ما زنها خودمون میدونیم چه جواهراتی هستیم و شما مردها هم خودتون میدونین چه موجوداتی هستید...بعله

خلاصه اینکه کلمه ی زندگی با زن آغاز میشود و کلمه ی مردن با مرد
بعدشم میدونین چرا روز زن برای خانومها جواهرات و طلا میخرن و روز مرد برای آقایون جوراب و زیرپوش؟
چون خلایق هر چه لایق 
ولی همین حالا از آیدا پرسیدم و در جواب گفت:چون زن قهر میکنه اگه براش کادو نخریم
فکر کنم زن داداشم قهر کرده بوده که این بچه داره اینجوری میگه
مادران خوب و با عطوفت ایرانی، روزتان
مبارک
![]()

خودمم خیلی وقتا همین کارو میکنم
ولی خواستم بگم برادر و خواهر گرامي همون طور که خودتون هم میدونید خودمان را گول میزنیم!!!!
فوت کردن به خوراکي برداشته شده از زمين کثيف ، فقط به منزله آرام کردن وجدان جهت خوردن است و هيچ ارزش ديگري ندارد.
با تشکر از توجه شماپی نوشت:حتما این اصطلاح را زیاد شنیدهاید که اغلب راجع به افراد مثبت با خصلت های خوب به کار برده می شود که "سر سفره خانوادهاش بزرگ شده است" حتماً این جمله هم مثل خیلی از نکات و ضربالمثلهای قدیمی، بی حکمت نبوده...من یکی که تنهایی غذا خوردن را اصلاً دوست ندارم...
یه سری آدما هستن سه صفحه واسشون اس ام اس نوشتی منتظر اس میشینی بعد 10 دقيقه جواب میده: ok
خولامصب بچه تو شکمت داري؟ يا از.......بازيته؟ اينم نمينوشتي سنگين تر بودي بخدا...
یه سری آدما هم هستن که سالی یه بار اس ام اس میدن اونم با این مضمون:طرح شونصد هزار نمیدونم چی چی؛ اگر به هزار نفر نفرستی فیلان میشی و اینا همونا
پی نوشت:یه سری اس ام اسام توی اینباکست هس که روزی هف هش بار مرورشون میکنی و توی فون بوکت دنبال مخاطب واسش میگردی اما هیچوخ هیشکیو پیدا نمیکنی پس برای هزارمین بار میفرسیشون توی درَفت و گوشیتو پرت میکنی اونور...
توالت نوشت:آخــــــــــــیش مامانم اینا وقتی برن مسافرت من دیگه با خیالت راحت میرم توالت و کسی نیست هی بیاد بزنه به در که بیا بیرون بیا بیرون

بابام: کجا ميري؟؟؟
من: ميرم ماست بخرم
وقتي حوله ورداشتم دارم ميرم حموم ديگه
بابام: نه تو نرو الان!!! مامانت ميخواد بره ، تو بعد از مامانت برو...
من: چه فرقي داره خوب؟؟؟ من ميرم بعد از من مامان بره.
بابام: نه آخه ممکنه فشار آب کم بشه و آب سرد بشه، که اگه آب سرد شد مامانت سردش نشه، تو پوستت کلفت تر از اين حرفاست، کروکوديلي هستي واسه خودت

من:



آقا من نميفهمم يه چندتا نکته رو...
من بچه اينا نيستم؟؟؟
من آدم نيستم؟؟؟
من پوستم پوست کرگدن هست اينا به اين نتيجه رسيدن با آب سرد حموم سردم نميشه؟؟؟
داستان چيه خوووووووو؟؟؟ مارو هم در جريان بزارين

بابام 60 سالشه بعد از 35 سال که از ازدواجش با مادرم گذشته هنوزم عاشق مادرمه
مادرم يه هفته ميره مسافرت از دلتنگي غمگين و بهونه گير ميشه
يه ذره ازش ياد بگيريد!
خودمم ميگما
به قول امروزی ها:لـايک به عشقاي واقعي
پی نوشت:قراره شنبه مامان بابام با هم برن مکه من میمونم و خونه،خونه میمونه و من
توالت نوشت:اميـدوارم عمرتـون مثـل دستمـال توالـت باشـه: سفيـد، دراز، مفيـد!
دستاتو ميگيرم تو چشات عشقو ميبينم
نباشي ميميرم با تو آروم ميگيرمخو یکی نیست بهش بگه لامصب وقتى تو ميميرى چجورى ميخواى دستاشو بگيرى؟ها ها ها....
توالت نوشت:
از مامانم پرسیدم من از چند سالگی آماده براي از پوشك گرفتن (استفاده از توالت) بودم؟
مامانم میگه دو سال و نیم ات بود یادمه هر يك ساعت يكبار میبردمت دستشويي تا كم كم عادت كردی وقتی هم میبردمت اون اوایل به جای اينكه دستشويي بكنی اون تو 1 ساعت بازي ميكردی و با خودت حرف میزدی مچلم کردی تا برات عادی شد و تا 3 سالگي فقط شبها پوشكت ميكردم
سلام خوبین؟
یه هفته ای میشه نیومدم آپ کنم براتون...
آخه همه میگن اینجا قدیمی شده و رفتند و رو آوردن به فیس بوک و جاهای دیگه ولی با این حال من این وبلاگ را تعطیل نخواهم کرد چون خیلی دوسش دارم و براش زحمت کشیدم و هر دفعه میام یه آپ میچلونم برای خواننده های صمیمی اینجا... 
جونم براتون بگه که تمام طول دیروز را داشتم آیین نامه میخوندم فقط نزدیک بود دیگه این کتاب آیین نامه را بخورم از بس نکته ای و دقیق خوندم و خداراشکر بار اول هم قبول شدمش!!!
ولی این آزمون شهر...افسره خیلی هولم کرد...جوری که حتی یادم رفت ترمز دستی را بکشم...
ماشینه هم خیلی داغون بود کلاجش یه حالی بود انگار بالا بود و من تازه 5 دقیقه فرصت میخواستم تا با ماشین آشنا بشم...خلاصه اینکه هنوز امتحان نداده پیاده شدم.یک سرهنگ بود ردم کرد منم با پروویی گفتم جناب سرهنگ چند هفته دیگه می بینمت یا علی
آخه حوصلشو ندارم دوباره اون هفته برم امتحان بدم فعلاً صبر میکنم و به داداشم و شوهر خواهرم میگم تمرینم بدن تا چند هفته دیگه دوباره میرم...
خب از اینا بگذریم یه چیز جالب
ديشب يه سوسك اومد تو خونمون از دور داشتم نگاهش میکردم بعد تا مامانم کشتش نشستم بالا سر جنازش و باهاش کلی منطقی صحبت کردم،بهش گفتم:
برو به خواب دوستات و بهشون بگو توی این خونه هر چي مي خوان بخورن ، هرجا مي خوان برن،هر كاري خواستن بـــــــكنن ولي اينجا تخم نكنن،من از اين سوسك ريزا بدم مياد!
فکر کنم قبول كرد...
امیدوارم حداقل سوسکها اینو خوب درک کرده باشن که حرفای دیگران مهمتر از تخم گذاریه!!!
از این به بعد یه چیزی تحت عنوان توالت نوشت در این وبلاگ اضافه میشه

توالت نوشت 1:اخیراً مجبور شدم رفتم توالت عمومی و همین جور که نشسته بودم به این فکر میکردم که یادش بخیر قدیما ملت عقده هاشون را روی در و دیوار توالتهای عمومی خالی میکردن لااقل آدم وقتی میرفت توالت حوصلش سر نمیرفت الان میرن داخل وبلاگهاشون میزارن...
توالت نوشت 2:دقت کردین چهره ی کسانی که توی صف توالت عمومی اند چقدر جدیه؟!!!
من : مامان شام چي داريم گشنمه ...
مامانم خطاب به بابام :شام ميخوري ؟
بابام :نه من عصر یه چیزی خوردم سیرم!!!
مامانم خطاب به من : من که شام نميخورم بابات هم نميخوره ، خودت پاشو يه چيزي بخور
من:
سه تا تخم مرغ نيمرو ميکنم ، ميام ميشينم پاي سفره شروع ميکنم به خوردن
بابام : نميدونم چرا گشنه ام شد ، من فقط يکي دو لقمه ميخورم 
خانم شما نميخوري ؟
مامانم : من؟نميدونم ... حالا يکم ميخورم ديگه
من 
پی نوشت:چند شب تصمیم گرفته بودم شام نخورم تا هیکلم رو فرم بمونه ولی طی تحقیقاتی که کردم به این نتیجه رسیدم که هیچ وعدهی غذایی حتی وعدهی شام را نباید حذف کنیم چرا که در طولانی مدت مضراتی را در بر داره بعدشم من كه اگه شام نخورم تا صبح شكمم نق ميزنه...
گاهی اوقات یه جاهای کبودی رو بدن هست که حتی معلوم نیس از کجا اوومدن
واسه شما هم همینطوره ؟؟؟ 
من همیشه پشت ساق پام اینجوریه..
البته فک کنم بخاطر اینه که همش جلو چشمم رو نمیبینم و میخورم به در و دیوار
زن داداشم هر هر میخنده و میگه کاره از ما بهترونه

از همسایمون که دکتره پرسیدم گفت:امکان داره از کمبود پلاکت باشه،پلاکت باعث میشه خون منعقد بشه،وقتی کم بشه بدن خونریزی داخلی میکنه کم بودن پلاکت با یه آزمایش سی بی سی مشخص میشه. اگه دلیل اون کبودیا کمبود پلاکت باشه خیلی خطرناکه...
و اینکه بهم گفت قرص آهن بخور...
بی ربط نوشت:بازگشت شکوهمندانه پشه ها رو تبریک میگم ماشالله توی این چند ماه که نبودن چقدم بزرگ شدن 
اونایی که وسط چت کردن یهو غیبشون میزنه و میرن رو بایدخوابوند با دمپایی توالت بزنی توی صورتشون!!!
خولامصب میری یه ندایی بده مچلت نشیم اینور!!!
کم کم ، کم شدن آدم های سر سفره
کیا ته تغارین؟!!!
گاهی اوقات فکر میکنم یعنی میرسه روزی که من لایی بکشم؟![]()

آخه لایی کشیدن خیلی حال میده و من یکی از رویاهام اینه که تنهایی و با صدای بلند موزیک رانندگی کنم و توی اتوبان تخت گاز از میان ماشینها لایی بکشم و مرتب برای کسانی که مثل خر توی ترافیک مانده اند بوق بزنم
بعله همون طور که بعضیا توی پست قبل اشاره کردند من حدود 4 ساعت توی سیزده به در غیبم زده بود و همه مونده بودن کجا رفته بودم حالا اگه گفتین کجا رفته بودم؟
من از اونجایی که اعتقاد دارم هیچ کاری را نباید ندونسته انجام داد تصمیم گرفتم تا قبل از اینکه جلسات عملیم شروع بشه یکی بهم تمرین رانندگی بده...
و از اونجایی که شوهر خواهرم را خوب میشناختمش که آدم خیلی صبوریه ازش قول گرفته بودم که چندین بار بهم تمرین بده و اونم با صبر و حوصله بدون اینکه عصبانی بشه یک بار وسط عید بهم تمرین داد...
روز سیزده به در هم فرصت را مناسب و جاده های اطراف باغ را خلوت و مناسب دیدم و مخ شوهر خواهره را زدم 
الان هم 5 جلسه ی عملی تموم شده و هنوز 5 جلسه دیگه مونده،مربی من خیلی آدم باتجربه اییه و کلی بهم انرژی مثبت میده و تکیه کلامش هم اینه:یه نیـــــــش ترمز...
آخه من حتی توی پیچها و جاهایی که نباید گاز بدم و یه کم ترمز کنم یادم میره و همچنان پام روی گازه...فعلاً این تنها اشکالمه...واسه همینم مربیم بعد از سلام بهم میگه یه نیـــــــــش ترمز!!!
پارک دوبل و ال و دور دوفرمونه و دنده عقب و نیم کلاج را به خوبی از پسش براومدم...
الان همه ی چیزایی که باید انجام بدیم را بهم یاد داده و در 5 جلسه ی آینده فقط باید مهارت کسب کنم.
راستی من تابلوی ورود ممنوع را اصلا دوست ندارم. همیشه در خیالات خودم به این تابلو میگم ضـــــــدحال!
خلاصه اینکه رانندگی را دوست دارم و امیدوارم جلسه اول قبول بشم با این همه استعداد و اعتماد به نفس...
در کل به نظر من خانمها بر عکس آقایون در رانندگی محتاط تر عمل میکنند شاید آرامش خاصی که دارند و روحیه لطیفتر آنها باعث میشود در رانندگی کم خطر عمل کنند..![]()
آخه من به این بابام چی بگم؟
من هر شب میگم این چرا هی خالی و خالیتر میشه!!!
یه چیزی که رو دلم مونده:
یه چیزی از روز سیزده بدر رو دلم مونده ملت پامیشن میرن پارک ؛4تا رو میبینن؛4تا میبیننشون
ما رو ور میدارن میبرن توی یه باغ با دیوارای بلند تازه انتظارم دارن با یه سبزه گره زدن بختمونم باز شه!
سلام
به پایان رسیدن دیدو بازدیهای عید را به پیشگاه شما "کوزت های همیشه در صحنه"تبریک و تهنیت عرض مینُمایم.
الان داشتم میرفتم بخوابم گفتم یه پستی هم بچلونم اینجا...
آقا یکی بیاد این بابا مامان منو ملتفت کنه که هیچ جا هیچ آیه و حدیثی نیومده که سیزده بدر حتماً باید کله ی سحر پاشد رفت بیرون...میخوان برن صبحانه را توی سیزده به در بخورن!!!عزیزان من مگه 11 صُب چشه؟ میخ داره؟
پ ن1)میگم این سیزده بدر مراسم خاصی نداره الا سبزه گره شدن؟
هروقت من دل پيچه گرفتم و ميرم دستشويى حتماً مهمانم داريم و همه هم به احترامم اون چند دقیقه که اون تو هستم سكوت ميكنن...
پی نوشت:ببخشید میدونم قبلاً قول داده بودم در سال جدید کمتر از دستشویی بنویسم!!!ایشالا این دیگه آخریشه!!!
بعد بعضيام هسن که هر وقت آدمو میبینن به آدم ميگن:
"ايـــــشالا تو هم خوشبخت بشي"
يني چي اين؟ يني حالا بدبختم؟ يا چي؟
پی نوشت:گاهي هيچ كس ، كسي را كه مي خواهد پيدا نمي كند ؛ ما انسان ها يا دير به هم مي رسيم ، يا آن قدر زود كه نمي فهميم...
جديداً فهميدم، آدما، وقتي عصباني هستن، ميتونن به طور باورنکردنياي رُک بشن، و زهرآگينترين حرفهايي رو که هميشه تو خودشون نگه داشته بودن، به زبون بيارن.
حرفايي که مث مته قلب آدمو سوراخ ميکنه، چون حقيقت داره...
آدما وقتي که عصباني هستن، خود حقيقي شون ميشن و بهطرزبي رحمانهاي صادقن..
اين حرفا، حرفاييه که هرگز در حالت عادي نميتونن بهت بگن يا پنهانش ميکنن...
کلن لحظه ويران کننده ايه، لحظه عصبانيت آدما!
پی نوشت:امشب خیلی عصبانی بودم...حال خوشی نداشتم...
مامان بابام دارن دوتایی با هم میرن بیرون پیاده روی!!!
مامان:ما داریم میریم
بابا:ما داریم میریم
مامان:کاری نداری؟
بابا:آره کاری نداری؟
مامان:اگه مهمون زنگ زد جوابشو بده و به ما خبر بده
بابا:آره اگه کسی زنگ زد خبر بده
من:دارین اکو میدین به صدای هم؟
مامان:چـــــی میگی؟
بابا:چـــــــی میگی؟
عید افتاد توی سرازیری و دیگه کم کم داریم به سیزده نزدیک میشیم 
من که عیدم همش داره دید و بازدید میگذره از این خونه به اون خونه...
کلاً مهمون را دوست دارما!!!ولی یه سری مهمونام هستن اتوماتیک وار دلشون فُش میخواد باید درکشون کرد هم زیاد حرف میزنن؛ هم دیر میان؛ هم دیر میرن؛ کلاً رو اعصابن
بعد دقت کردین امسال کسی عیدی نمیده؟با این اوضاع بد اقتصادی مردم و تورم و تحریم و گرونی دلار و طلا فک و فامیل قید عیدی دادن رو زدند و فکر یکی مثل منو نمیکنن که هنوز مثل بچه گیاش وقتی میره عید دیدنی از اول تا آخر منتظر میشینه که صابخونه بهش عیدی بده و از خوشحالی بال در بیاره ، هنوز بعضی از عیدی های بچگیم فکر کنم لای آلبوم عکسام باشه ، یه 10 تومنی از اونایی که روش عکس مدرس داره و 20 تومنی از اونایی که عکس تراکتور و کارگر روش بود این روزا همین ماچمون کنن خیلیه!!!ولی دیروز (دایی بابام) بهم عیدی داد گفتم: وای دایی من بزرگ شدم دیگه!
گفت: دایی جون این چه حرفیه؟بگیرشگفتم: منظورم اینه که بیشتر بدین ها ها ها 

شبیهشم توی میوه ها سیبه،گرچه سیب بازم بهتر خورده میشه
سرســـــــــــــــــــــــام گرفتیم بخدا!!!
این بابای بنده هم از اتوبان خوشش نمیاد همش از داخل شهر رانندگی میکنه...
حالا من نمیدونم اينهمه آدم پاشدن اومدن اصفهان که چي بشه؟!!!
میخواستم خدمت هم وطنان خودم عرض کنم که خونه های خودتون به اين خوبي،راحتی بشینین حالشو ببرین و باور بفرمایید هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه.
خــُـب ديگه چه خبر؟؟؟؟
بعد آدم بصورت ديفالت(defult) به ذهنش ميرسه که بگه:دسته تـــبر...

بعد يهو شرايط جوي رو درک ميکنه؛ پاسخ ميده:
سلامـــــتي؛ بفرمايين ميوه پوس بگيرين...بفرمایین تروخدا پوست بگیرم براتون؟
من تا دیدم فوری رفتم با موبایلم عکسشو گرفتم تا بیام نشون شما بدم:

این هفت سین سفره ی زیرش پاسخ برگ چهاگزینه ایه و روی تخم مرغش عکس یه کتاب و چراغ مطالعه کشیده شده...داخل هفت سین با کتابهای فیزیک و زبان و...تزیین شده...
داخل سبزه ها هم یه مقوا گذاشته نوشته:زگهواره تا گور دانش بجوی
کنارش هم یه دفترچه یادداشت گذاشته چون خودش خونه نیست و کتابخونه مشغول درس خوندنه هر کی میره عید دیدنی نظراتش را مینویسه...
خلاصه اینکه خیلی قشنگ و ابتکارانه بود و ما را برد به دوران کنکور و استرس ها...
عید همتون خیییییییییییلیییییییییی مبارک دوستای خوبم ♥ امیدوارم سال خوبی باشه براتون...دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم هر روزتان نوروز
امروز داشتم سوهان میخوردم و به این پی بردم که وقتي سوهان ميخوري 95%ش ميره لاي دندونات و فقط 5%ش نصيب معدت ميشه!!!
همانا لذتي که در خوردن سوهاني که از لاي دندونات بيرون مياري هست در خوردن خود سوهان نيست و اين پاداش کساني است که به جست و جوي دندان هايشان مي روند...
(شبنم سوهان دوست
)
پی نوشت:چه خوب شد دندونامو عصب کشی کردم وگرنه نمیتونستم شکمو بازی در بیارم!!!
آیدا همین جور روی مبلها بالا و پایین میپرید و کلاً روی اعصابم بود یه بار با قشنگی بهش گفتم:آیدا نکــــــــن چند بار بهت گفتم روی مبلا اینجوری نکن؟هان؟!!!

ولی اون برگشت گفت اِاِاِاِ نمیخوام و همچنان بازم به کارش ادامه داد...دفعه دوم صدامو بالاتر بردم و سرش داد کشیدم و همین جملات را تکرار کردم...جوری که بغض کرد و دیگه رفت یه گوشه نشست...
بعدش هم که ما همگی رفتیم دنبال شام خوردن و حرف زدن و اینجور کارا اصلاً دیگه یادم رفت که سر این بچه چجوری داد زده بودم...موقع شام هم هر چی بهش گفتیم آیدا بیا شام بخور نیومد و فقط سرش تو مدادرنگی و دفتر نقاشی و وسایلش بود...البته این شام نخوردن این بچه چیز جدیدی نیست چون زیاد میلی به غذا خوردن نداره همش باید بدوی دنبالش تا یه کمی غذا بخوره...
بعدش دیگه آخر شب بود همه داشتند خداحافظی میکردند خواهرم گفت شبنم راستی کفشها که خریدی را نشونم بده...اومدم توی اتاقم که کفشها را بردارم چشمم به این صحنه افتاد و اشکم در اومد

الهی بمیرم من!!!با این سواد کلاس اولیش برداشته برای من نامه نوشته و دقیقاً به همین شکل پشت مانیتورم گذاشته بود:

(میدونم واضح نیست چون خودمم کلی زور زدم تا بخونم!!!)
متن نامه با غلط املاییهاش اینه:
شبنم من تو را حیلی دوست دارم تو من که روی مبل نشستم و کمی بالا آ پایین پریدم سرم داد زدی و من اَز ناراهتی شام نخُردم دیگر من را دوا نکن قسه میشوم من ام آیدا
.
.
.
رفتم اینقدر بوسش کردم گفتم خیلی قشنگ نامه نوشتی ناقلا...میای خانه ی شانس؟آشتی کنیم؟گفت:باشه اگه یه دور بیای خانه ی شانس(یه بازی فکریه که همیشه باهاش بازی میکنم)میبخشمت...حالا آشتی؟باشه آشتــــــی...
پی نوشت 1:یکم بی حوصله ام،به همه میپرم...امسال اصلاً این روزهای آخر سال و روزهای اول سال که در پیش داریم رو دوست ندارم!برام دلگیره...نمیدونم چرا!!!با این پست به شما هم انرزی منفی دادم میدونم!!!
پی نوشت 2:بچه ها قهر که میکنند زود آشتی میکنند چون کینه ندارند...
زن داداشم : شبنمی بیا بریم رو شیشه اون پژو شالمونو درست کنیم...
من یه نگاه انداختم دیدم شیشه دودیه و جون میده واسه مصارف آیینه ای....گفتم:باشه بریم
یه 5 دقیقه ای که درگیر بودیم ..کلاً جفتمون رفته بودیم تو حس..لبو لونچرو چک میکردیمو مدل آرایشو برانداز میکردیم که..یهو یه صدایه بییییییب اومد...
جفت چشامون گرد شد طرفش..دیدیدم یه پسره شیشه ماشینو کشیده پایین با یه لب خند موزی رو لبش: خانم ها اگه میخوان رژ هم بزنن یه مقدار سریع تر , چون من دیگه دارم میرم....

من و زن داداشم : وووووووویــــــــــــــــــــی

امان از این شیشه های دوووووووووودی......خو لامصبا دودی نکنین شیشه هاتون رو...اصلاً مگه جریمه نداره؟؟؟
عزیــــــــــــزم عجب غروری داره این پلنگه...
حس شما چیه راجع به این عکس؟

شاید دلش گرفته مثل دل من...
این نشون میده که حتی وقتی در اوج قدرت هستی و همه در برابر تو کوچیکترین و ضعیفترین هستن یکی قدرتمندتر از تو وجود داره که تو در برابرش زانو میزنی و بهش نیاز داری که اون خداست...

میگه:زیر پوش باباته ازش استفاده ی بهینه کردم...میگم دستمال قحطه؟
بابام میگه:بچه بکِش اونقدر حرف نزن عوضش دیگه شب عیدی پول مواد شوینده نمیدیم خودش مواد شیمیایی داره... 
حال میکنین عجب بابا مامانی دارم من...لنگه ندارند توی دنیا 
توصیه های ایمنی مخصوص خونه تکونی:اصلاً مواد شوینده رو برای مدت طولانی بدون دستکش استفاده نکنید وگرنه به درد من مبتلا می شید دستام پوست پوستی شده می دونم این چیزا رو اما حوصله ی استفاده از دستکش ندارم حس می کنم روال کارکردنمو با کندی رو به رو می کنه...
دیروز از صبح تا عصر با آیدا توی خونه بودم و مشغول خونه تکونی،طفلک
دلش برام سوخته رفته و یه دونه کیک آورده و می گه عمه بیا بخور خسته
شدی...هر چی می گم دستم کثیفه،به خرجش نمی ره که نمی ره آخرش گفت:عمه باز می کنم
خودم بهت میدم بخوری... الهی قربونش برم من
...خداییش من عاشق مهربونی این بچه ام!!! 
راستی شما چه کردید و در نظر دارید چه بکنید.من که مانده ام حیران و ویلان که بابا کدام خونه تکونی مقدم تره؟خونه تکونی اسباب و اثاثیه منزل یا خونه تکونی دل؟البته بعضی از شماها اینقدر دلتون صاف و ساده و بی آلایشه که اصلا سالی در دوازده ماه خونه تکونی شده است خوش بحال بعضی ها!
ای بابا ما که لباس و اینا نمیخوایم؛لباس عید مال بچه هاس
بعدش بازار که میرن اول واسه خودشون خرید میکنن بعدش واسه بچه هاشون...
جدیداً همه میگن ما چیزی نمیخوایم فقط من موندم این شلوغیه خیابونا واسه چیه؟!!!
البته اون خانوما اول به گرانی فکر میکنن و جیبشون!!!ولی بعد که میرن توی بازار نمیتونن جلوی خودشونا بگیرن چون جنس زن عاشق خریده همه خانوما عاشق خریدن اونایی هم که میگن نیستیم دروغ میگن!!!مثلاً خود من تا این بمب سال تحویل را نزنن هی میرم بیرون چیز میخرم...
کِی بشه این بمب لامصب را بزنن همه نجات پیدا کنیم از خونه تکونی و خرید و بدوووووو بدووووووووو توی خیابونها؟
والا؛ اصن ملت به آرامش میرسن با این بمبه!!!
فرش فروشه برگشت گفت:فکر نمی کنم بچه کوچیک داشته باشین این دختر خانومتونم که ماشالا بزرگن دیگه برای چی کثیف بشه؟؟؟
یه برقی تو چشای بابام دیدیم که فهمیدم الان آبروم میره...

بابام: ااااااااای بابا آقا به هیکل و قد این خرس گنده نگاه نکن غذا که میخوره گلوش سوراخه همینجوری میریزه رو زمین معلوم نیست با دهن غذا میخوره یا با چونش...
فرش فروشه:

من:




بابام وقتی دید یارو خندید بیشتر گفت: تازه تا همین چند سال پیش شبا فرشای خونرو...
یارو فرش فروشه:
آقا پس هیچی همون رنگ تیره ببرین.من در حال خروج از مغازه در حالی که سرمو انداختم پایین: عجب گرفتاری شدم کاش نیومده بودم

بعد بمن میگن "میریم خرید چرا باما نمیای؟"به خاطر همین بلاهائی که سرم میارین نمیرم دیگه!

